عسلعسل، تا این لحظه 1 ماه و 12 روز سن دارد

کودک من

خاطرات عسل مامان

محبتIn De Name Of  Godآرام

بای بایخوش امدین ب وبلاگمبای بای

یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش

مـی‌سـپـارم بـه تـو از چـشـم حـسود چمنش

نفس ناز تر از جان چه شد از چشم بدان

 دور بــادآفــت دور فــلـک از جـان و تـنـش​​​​​​

من آن خزان زده برگم ک باغبان 

طبیعت برون فکنده ز گلشن

ب جرم چهره ی زردم

گل

 

چهل روزگی دختره مامان

سلام دختره نازم امروز با توکل به خدا و دور از چشم شور و کائنات بد..ماشالله و هزار الله اکبر.چهل روزه کاملت شد فداتشم دختره نازم.قربونت برم مامان ایشالله ک هزار ساله میشی..ایشالله ک همیشه در کنار هم باهم من و شما و پدرت درکناره هم به خوبی و خوشی زندگی میکنیم..امروز اومدیم خونه ی مادر اینا...دیگه تا بعده عید میمونیم اینجا تا پدرت مرخص بشه و بیاد و ببرتمون خونمون. خاله جون هم واست یه سرهمی خرید ک زرد بود خیلی خوشگل بود ولی یکم واست بزرگه ایشالله عید میپوشم واست دختره نازم ...
30 دی 1397

اولین مسافرت من و دخترنازم

سلام عسلم..خوبی مامان جان..امیدوارم خوب باشی عسلم...امروز داریم میریم مسافرت باهم دیگه..اول خونه ی خاله جون میریم بعدم خونه ی مادر جون میریم..تا عیدم نیستیم دیگه...با پدر و مادر داریم میریم.. دختره نازم الهی من قربونت برم خیلی دوست دارم دخترم..امروز یکماه و سه روزته دختره گلم نفسه مامان... خیلی دوست دارم خیلی زیاددوست دارم.. ولی خب هم پدرت دلش برامون تنگ شده من هم برای اون...سخته اولین بارمونه ک ازهم جدا میشیم و میایم مسافرت ولی میگذره اینم..
22 دی 1397

یکماهه شدن عسله مامان

سلام عسلم سلام فندقم...خوبی..امیدوارم ک همیشه خوب باشی عزیزم.. امروز یکماهت شده..قربونت برمممممممم چقدر زود بزرگ شدی زندگیم. فرشته ی نازم..اره به قوله خیلی ها ک میگن چشم بهم بزنی داره مدرسه میره و دلت برای این روزاش تنگ میشه..دقیقا همین جوره. دقیقا اینجوری شد یکماهه شدی و دلم برای زمانی ک تازه بدنیا اومدی تنگ شده خیلی دوست دارم دختره نازم... ایشالله هزارساله بشی مامان و از چشم حسود و بد درامان بمونی.. و درپناه حق باشی دختره نازم..الانم ک پیشم هستی و داری بازی میکنی و صداهای بامزه ای از خودت میگی مثلا داری حرف میزنی باخودت😂❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤ ...
19 دی 1397

رفتن به خونه ی پدر

سلام ناز گله مامان..خوبی عزیزم..دختره نازم درسته ک من پدرم رو از دست دادم ولی خدا یه پدره مهربون دیگه بهم داد.. ک بابای بابات میشه..خیلی مهربونه خیلی تورو دوس داره..من خیلی خیلی دوسش دارم چون خیلی خوبی ها درحقم کرده و لطف های زیادی برای کرده..دختره نازم بااینکه کوچیک هستی ولی وقتی میریم پیششون وقتی باهات حرف میزنه توهم باهاش حرف میزنی..دستتو میزاری توی دستش..میخندی براش..همش بهش نگاه میکنی...فدای تو بشم من ..قبل از رفت به اونجا لباسای نازتو داشتم تنت میکردم ک وقتی لخت بودی ازتم عکس گرفتم فتوکپی عکسه بچه گی های پدرت شدی...قربونه هردوتاتون نفسای منین شما دوتا...خیلی دوستون دارم... دخترم ازت انتظار دارم ک وقتی بزرگ شدی دستبوسه پدر بزرگت باشی.....
18 دی 1397

فرشته کوچولوی من

سلام عزیزم..خوبی دختره نازم امیدوارم خوب باشی... من ۱۸ سالمه ک تورو خدا بهم داده..و توی این شهره به این بزرگی ک خانواده ی خودم نیستن جز پدرت و بابا و مادرش.گسی رو نداشتم..توی خونه همیشه تنها بودم.. تااینکه خداتورو بهم داد یه فرشته کوچولویی ک خیلی دوسش دارم.ثمره ی عشقمونه..نفسای مامان و باباشه.. الان میفهمم ک یه همدم دارم ک دخترمه و خیلی دوسش دارم پاره ی تنمه.. ولی خب چیکار کنم چون صبر و طاقت ندارم ک  تو زودی بزرگ بشی باهات بازی کنم الان این کارارو میکنم.. مثلا هد های خوشگلتو چیزای خوشگل واست میخرم و الان میزنم واست....مثل الان ک بانمک شدی و کلی بهت خندیدم و تو مونده بودی نگاه به من خیلی دوست دارم عسلم..شبیه اسمت شیرین هستی و شیرینی ...
13 دی 1397

این انشائی ک نوشتم به ما یادمیده ک زود قضاوت نکنیم و ندونسته کاری نکنیم..دیگران رو ازخودمان نرنجونیم چون ممکنه بعداجای جبران نباشه

مادر من فقط یك چشم داشت . من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می‌پخت. یك روز اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره .خیلی خجالت كشیدم . آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ به روی خودم نیاوردم ، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم وفورا از اونجا دور شدم . روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت هووو .. مامان تو فقط یك چشم داره .فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم . كاش زمین دهن وا میكرد و منو ..كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد... روز بعد بهش گفتم اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی‌میری ؟ اون هیچ جوابی ن...
13 دی 1397

دلنتگی..

الا یا ایهّا الساقی اَدِر کاَساً و ناوِلهاکه عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکلها دلتنگی بیشتر زمانی رخ میدهد ک دل غمگین است و رنجونده.. اگردل خسته ای را به ماهی تشبیه کنیم..وبه قولی:دله خسته ی منم مثل یه ماهی میمونه.. و چشمان ابی تورابه دریای بی کران تشبیه کنیم..وبه قولی:چشای ابی تو مثل یه دریا میمونه.. ماهی ها همیشه گروهی اندهمیشه درکناره دل شناور شده ی خود دوستی دارند.مهم نیست یاره ماهی از نژادش باشد یانباشدفقط درکناره دلش باشدورفیق نیمه راه نباشد همین وبس...ولی اگر یاری درکناره ماهی خسته دله ما دراین دریای بیکران چشمانه تو نباشد چه؟؟ ان وقت است ک ماهی قصه ی ما دلخور و غمگین میشود. یااز روی عمد خودرا دردهان م...
13 دی 1397

زحمت های فراوان پدرت

سلام خوبی دختره گلم..امیدوارم ک خوب باشی.. عسلم؟دخترم؟ میخوام برات یه چیزایی رو تعریف کنم.از پدرت..من و پدرت عشقمون تو تبریز و لرستان معروفه... بین دوستامون اشناهامون و خلاصه هرکسی من و پدرت رو میشناسه عشقه من و پدرت رو هم میدونه..من پدرت خیلی هم دیگرو دوست داشتیم و داریم..اون موقعه هیچ کدوم از خانواده هامون قبول نمیکردن این ازدواج رو چون راه دور بود و منم فارس بودم و پدرت تورک بود..من و پدرت قبله اینکه خوب هم دیگرو بشناسیم یا از نزدیک ببینیم همدیگرو امام رضا هردوتامون رو دعوت کرد به حرمش..من بعداز ۱۴ سال رفتم مشهد زمانی ک رفته بودم ۳ سالم بود..و پدرتم اومد..جلو حرم قرار گذاشتیم همدیگرو ببینیم..وقتی دیدیم همدیگرو قلبه هردوتامون داشت از سینه...
13 دی 1397

حموم کردنه عسل مامان

سلام دختره نازم..امروز با مادرجون بردیمت حموم..ولی چونکه من میترسیدم ک یه وقت خفه بشی من نیومدم و از دور تماشاتون میکردم..بااینکه کوچولو هستی ولی ماشالله خیلی میفهمی...ماشالله.. خداروشکر از اب خوشت میاد و گریه اصلا نمیکنی وقتی حمومت میکنیم..بلکه میخندی. و همش دنباله این هستی ک شیر بخوری. شکموی مامانی دیگه ..بعد پادر جون گذاشتت توی اب من ترسیدم ک خفه بشی و گفتم الان گریه میکنه دیدم نه خیلی هم خوشت اومده و داری بازی میکنی..بعدم ک خندیدی.. ...
13 دی 1397

اولین یلدا با دختره نازمون

سلام.. امسال اولین یلدایی بود ک با دختره نازم داشتیم در کناره مادره مهربانم.. تمام وسایل رو چیدیم.. و لباس هندوانه ای قرمزتو تنت کردیم.. و باهات عکس گرفتیم.. عمر و  روز های ادم خیلی زود میگذره.. همین پارسال بود ک من پدرت یلدامون تنهابودیم.. و اصلا ب فکره بچه هم نبودیم. اینم دخترم..شب یلدات مبارک عسلم ...
12 دی 1397
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودک من می باشد